تبلیغات
Ψبه دنبال شادی(خانوم نیستا!) و فراتر از آن!!! Ψ - چه کشکی، چه پشمی؟! ...
Ψبه دنبال شادی(خانوم نیستا!) و فراتر از آن!!! Ψ
به یاد روزهای عمامه ای!!!

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

چه کشکی، چه پشمی؟! ...

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد ....

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

احمد شاملو

درباره من

درباره من؟؟!!
واقعا سوال خوبیه!!!
به نظر شما کی چقد میتونه خودشو بشناسه؟؟!!!
من که از بچگی که به دنیا اومدم کبیر بودم و هستم !!!
دوستانی که تازه اینجا اومدن و منو از وبلاگ عمامه(خدایش بیامرزد) نمیشناسن خوش اومدن و امیدوارم خوش بگذره!!
راستی اینجا هم مثل عمامه سعی میکنم به نظراتتون جواب بدم....پس میتونید جواب نظراتتونو بیایدو بخونید....!! نیومدیدم نیومدید....من خودم میخونم و میگریم!!!
برویوید و ادامه بدهیدید!!!
مدیر وبلاگ : منصور کبیر

آخرین پست ها